آمینی برای دیدنت

....

مشاهده یادداشت خصوصی

+ پرنوش.ص ; ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۸
comment نظرات ()

سال جدید

مشاهده یادداشت خصوصی

+ پرنوش.ص ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۳
comment نظرات ()

خوبی؟

فاصله بیرحم ترین واژه ی هستی آدمهاست!!!

اینکه دستت زخم باشه و من خبر نداشته باشم!!

اینکه سرما خورده باشی و نتونم ازت مراقبت کنم...

ترس از تب کردنت...ترس از...

اینکه تهِ تهِ بیخبری باشی...بزرگترین عذابِ...

زودتر خوب شو🙏

پ ن:صراحت گاهی وقتها حکم نوشدارو داره واسه آدم! 

+ پرنوش.ص ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

عقیق

از وقتی که یادم میاد عاشق انگشتر عقیق توی دست راست بودم!

نمیدونم چرا تا الان هیچ اقدامی واسه خریدش نکردم!

البته آخرین سفر مشهد هرچی امتحان کردم نبود...یعنی اونی که من میخواستم نبود!

مگه میشه یه انگشتر دخترونه ی ساده با سنگ عقیق  پیدا شدنش اینقدر سخت باشه!

بدون استثنا همشون بزرگ بودن!و چون با تنگ کردن سایز انگشتر مشکل دارم نخریدم!

جدا از سایز من نمیدونم کنار سنگ عقیق وجو اون همه نگین چه کاریه!!

واقعا وسواس ندارم...ولی نبود! بعلاوه جایی نبودم که‌ راحت بازار برم...

مشهد  و حرم، فقط. ولی خوب چون کلا عادت دارم انگشتر از مشهد بگیرم مجبور بودم برم بازار😒.

آقا جان بطلب🙏خیلی بد عادت شدم...چقدر زود دلم تنگ میشه😔

بطلب اما رضا(ع) جانم! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ پرنوش.ص ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

مه آلود

بخش اعظم خاطرات طفولیت بنده در پارک کوهستان سپری شده...

چند سالی میشه که چند شهید گمنام اونجا اروم خوابیدن...

خدا روشکر چند روزِ که هوا بارونیه...

امروز هم خوب عصر جمعه و فازی ک ناخوادگاه بهت القا میکنن این جماعت یک جانشینِ موبایل به دست(موبایلیون😂)

این شد که با پدر و مادر گرامی دل و زدیم پارک کوهستان😂برادر جان رو هم که بدلیل راهپیمایی صبح و کمبود خواب هیچجوره نتونستم 

راضیش کنم که از خواب بعد از ظهرش بگذره و بیاد..😑!!

پارک کوهستان هم که طبق معمول شلوغ...و پررر از بوی عذاب آور لنت سوخته ی ماشینها😐 دلیل اصلی که باعث میشه هربار واسه 

رفتن قانع بشم همین پنج شهید گمنام هستن...

 

 

 

از اون بالا کرمانشاهِ ابری و تقریبا خاکیِ همیشگی رو بعد از مدتها تماشا کردم.انگار چهرش هیچ تغییری نکرده دقیق همون شهریِ 

که اولین تصویرش رو سه ،چهار سالگیم ساختم...شاید هنوز اونقدر که باید بزرگ نشدم...یا شاید این شهر داره بامن بزرگ میشه...نمیدونم!

آقا جان غروب امروز دعا نکردم....ببخشمون...واسمون دعا کن...

پ ن:از شهدای گمنام یواشکی خواستم واسم دعا کنن...ممکن نتونم تا چندین وقت دیگه برم پیششون...

+ پرنوش.ص ; ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

تو

میبینم تو را....

میشنوم صدایت را....

لیک در خیال...

ای دائم الغایب ز نظر !!!

+ پرنوش.ص ; ۳:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/۸
comment نظرات ()

به روایت رفیقِ جان

حالا داستان به روایت بنده صبح سرساعت هشتِ صبح طبق قرارمون کتابخونه بودم و اما کدوم قرار؟(همون قراری که طبق معمول دوست های عزیزخواب آلوی بنده همیشه یادشون میره و خواب می مونن) حدودا تا ساعت سه بعد ازظهر تو کتابخونه درس خوندم!!!!!که از تنهایی خسته شدم و برگشتم خونه به محض نزدیکی به خونه دیدم پرنوش بانو زنگ زده(به دلیل اینکه کتابخونه بودم گوشی سایلنت بود) بلافاصله آنلاین شدم که پیام داد بیا کتابخونه!!!!!!! کارد میزدی خونم درنمی اومدولی چه کنم که اینقدر خوبم و اما پاییز و حال و هواش...رسما دیوونس این فصل. هوا گرم گرم بود صبح و من لباس تابستونی پوشیده بودم که به لطف لاغر شدنم تا حدودی گشاد بود بارون غیر منتظره باعث شده بود چتر همراهم نباشه سرمو پایین انداخته بودم که بارون عینکمو خیس نکنه(عینکی ها میفهمن من چی میگم وای که چه مصیبتیه) یهو حس کردم یه نفر بلند صدا میزنه فااااطییی برگشتم دیدم به به پرنوش بانوعه که درفاصله ی صدمتری داره من و صدا میکنه یه نگاه عاقل اندر سفیهانه ای کردم بلکه بفهمه من بدم میاد یه نفر من اسم من و بلند توی خیابون صدا کنه ولی.. 

نتنها از صدا کردنم دست برنداشت بلکه شروع کردن دویدن سمتم!!!! وااااااای خداااا رسما دلم میخواست زمین باز بشه من برم توش. کودک درون پرنوش بانو جانِ من اونقدر فعاله که گاهی یادش میره یه خانوم محترمه به صد و هفتاد سانت قد رسما خودمو زدم به نشناختن رومو اونظرف کردم و به راهم ادامه دادم بلکه کسی دید فکر نکنه این دیوونه دوست منه ولی مگه ول کنه ماجرا میشه پرنوش بانوووو نزدیکم که شد اروم گفتم وای توروخدا اینجوری ندو این اتفاق ناگوار کاملا یادم رفتچون یه اتفاق ناگوار دیگه رخ داده بود که هردومون تو شوکش بودیم(یکم خصوصیه) گرچه ناگوارم نبود به اون صورت ولی خوشایندم نبود خلاصه بعد از یکم حرف حتی بیخیال اون اتفاق ناگوار شدیم چون اصولا هرچی که بخواد ما رو ناراحت کنه از ذهنمون دورش می کنیم و باز برگشتیم به جلد دو دوست خوووب با کلی حرف و خنده بعد از دوساعت و تقریبا اتمام حرفامون پرنوش بانو اصرار کرد بریم پیاده روی امااااا واقعا لباس من مناسب اون هوا نبود فکرشو که میکردم دلم میخواست گریه کنم ولی از اونجایی که امسال پاییز به ما کم لطفی کرد احتمال میدادم که آخرین بارون باشه همراهیش کردم

 

 

ولی همون دوساعتی که ما حرف زدیم اونقدر بارون اومده بود که زمین پر از آب شده بود حتی راه واسه راه رفتن به زور پیدا کردیم رسما به غلط کردن افتادم تموم کفشم پر از آب شده بود مدام میگفتم وای پرنوش لطفا لطفا بزار زنگ بزنم پدرم بیاد دنبالم من اصلا نمیتونم بدون ماشین برگردم ولی گوشش بدهکار نبود سعی کردم فراموش کنم چون کار از کا گذشته بود و رسما سرماخورده بودم اونقدر رفتیم و رفتیم که بالاخره پرنوش بانو خسته شد حتی اشتها خوردن هیچی رو نداشتیم ولی واسه یافتن یه جای گرم و نرم به یه ساندویجی کوچیک پناه بردیم که فقط سیب زمینی بخوریم امااا طبق گفته ی پرنوش مجبور به خوردن فلافل شدیم مجبووووور حالا وقتش بود زنگ بزنم پدرم دنبالم بیاد که واااای یه بدشانسی رخ داد نه من شارژ داشتم نه پرنوش لعنت بی بی شارژی اونقدر عصبی شده بودم از بدشانسی پرنوشو مجبور کردم همراهم برگرده چون به چترتش احتیاج داشتم وقتی نزدیک خونه بودیم اونقدر حجم آب زیاد بود دلم نیومد دوباره اینقدر سختی بکشه گفتم برگد اما بدون چتر  چون اون با ماشین میرفت ولی من باید تا ته خیابونو پیاده میرفتم خلاصه این بود از روز بارونی ما مثل همیشه بی اندازه خوب ...😚

 

داستان از دور وحشتناک و پر از دردسره اما واقعیت ماجرا اینکه من و پرنوش بانو همین وحشتناکی رو دوست داریم همین سوتی دادنا رو همین اشتباه کردنا رو گاهی غر زدنا رو بدشانسی های پی درپی رو اینا واسمون خاطره سازی میکنن و همچنین هیچ وقت حس خوب رو نمیشه نوشت و ثبت کرد حس خوب توی قلب انسان ها موندگاره #من به تو محتاجم به تو من محتاج#

 

یه چیز جالب من اصلا یادم رفته بود این اتفاق مربوط به اوایل زمستونه.اواخرپاییز تو یادم بود                          پ ن۱:رفیق جان وقتی واسم پی ام دادی که اگه کامنتمو پاک کنی میکشمتتت...فهمیدم کلا باید این کامنت ها رو پست کرد😎                              

پ ن۲: میدونم خفم میکنی ولی باید بگم... اون جریان خصوصی که گفتی رو یادم نیست😐چی بود جریان؟             پ ن۳:من خودم هم از اینکه اسممو تو خیابون صدا کنن متنفررررم....چه برسه یه اینکه داد بزنن😂ولی خدایی اونروز پرنده هم پر نمیزد😉😊 درضمن کودک درون رو از من بگیری انگار پری رو  فلج کردی😂

 

 

 

 پ ن ۴:در اینکه از خود گذشتم شکی نیست چون من یه مسیر مشخص رو با ماشین میرم.......... از اونجا به بعد رو تا خونه من هم مثل  تو پیاده روی دارم😐شاید حتی مسیرش بیشتر باشه که قطعا هم هست😎

 

 

 

 

 

          

 

 

+ پرنوش.ص ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

پری زاد

چو گویی شعله ای سر میکشی تو از گریبانم

اگر آشفته ام حرفی به تو نا گفته ام جانم 

پری زادم غریبم، آدمیزادم مرنجانم 

پ ن: تعریف ز خود😊 بااینکه آهنگهای زیادی واسه اسم پری خونده شده ولی اینو عجیب دوست داشتم😍 

پ ن۲: هرچند هیچکس به اسم پری صدام نمیکنه و به  پرنوشی معروفم😒ولی من همچنان روی پری اصرار میورزم😉

پ ن ۳:فاطی جانم مرسی که تنها کسی بودی که به پری عادتم دادی😍

+ پرنوش.ص ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

← صفحه بعد