آمینی برای دیدنت

مه آلود

بخش اعظم خاطرات طفولیت بنده در پارک کوهستان سپری شده...

چند سالی میشه که چند شهید گمنام اونجا اروم خوابیدن...

خدا روشکر چند روزِ که هوا بارونیه...

امروز هم خوب عصر جمعه و فازی ک ناخوادگاه بهت القا میکنن این جماعت یک جانشینِ موبایل به دست(موبایلیون😂)

این شد که با پدر و مادر گرامی دل و زدیم پارک کوهستان😂برادر جان رو هم که بدلیل راهپیمایی صبح و کمبود خواب هیچجوره نتونستم 

راضیش کنم که از خواب بعد از ظهرش بگذره و بیاد..😑!!

پارک کوهستان هم که طبق معمول شلوغ...و پررر از بوی عذاب آور لنت سوخته ی ماشینها😐 دلیل اصلی که باعث میشه هربار واسه 

رفتن قانع بشم همین پنج شهید گمنام هستن...

 

 

 

از اون بالا کرمانشاهِ ابری و تقریبا خاکیِ همیشگی رو بعد از مدتها تماشا کردم.انگار چهرش هیچ تغییری نکرده دقیق همون شهریِ 

که اولین تصویرش رو سه ،چهار سالگیم ساختم...شاید هنوز اونقدر که باید بزرگ نشدم...یا شاید این شهر داره بامن بزرگ میشه...نمیدونم!

آقا جان غروب امروز دعا نکردم....ببخشمون...واسمون دعا کن...

پ ن:از شهدای گمنام یواشکی خواستم واسم دعا کنن...ممکن نتونم تا چندین وقت دیگه برم پیششون...

   + پرنوش.ص ; ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

تو

میبینم تو را....

میشنوم صدایت را....

لیک در خیال...

ای دائم الغایب ز نظر !!!

   + پرنوش.ص ; ۳:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/۸
comment نظرات ()

به روایت رفیقِ جان

حالا داستان به روایت بنده صبح سرساعت هشتِ صبح طبق قرارمون کتابخونه بودم و اما کدوم قرار؟(همون قراری که طبق معمول دوست های عزیزخواب آلوی بنده همیشه یادشون میره و خواب می مونن) حدودا تا ساعت سه بعد ازظهر تو کتابخونه درس خوندم!!!!!که از تنهایی خسته شدم و برگشتم خونه به محض نزدیکی به خونه دیدم پرنوش بانو زنگ زده(به دلیل اینکه کتابخونه بودم گوشی سایلنت بود) بلافاصله آنلاین شدم که پیام داد بیا کتابخونه!!!!!!! کارد میزدی خونم درنمی اومدولی چه کنم که اینقدر خوبم و اما پاییز و حال و هواش...رسما دیوونس این فصل. هوا گرم گرم بود صبح و من لباس تابستونی پوشیده بودم که به لطف لاغر شدنم تا حدودی گشاد بود بارون غیر منتظره باعث شده بود چتر همراهم نباشه سرمو پایین انداخته بودم که بارون عینکمو خیس نکنه(عینکی ها میفهمن من چی میگم وای که چه مصیبتیه) یهو حس کردم یه نفر بلند صدا میزنه فااااطییی برگشتم دیدم به به پرنوش بانوعه که درفاصله ی صدمتری داره من و صدا میکنه یه نگاه عاقل اندر سفیهانه ای کردم بلکه بفهمه من بدم میاد یه نفر من اسم من و بلند توی خیابون صدا کنه ولی.. 

نتنها از صدا کردنم دست برنداشت بلکه شروع کردن دویدن سمتم!!!! وااااااای خداااا رسما دلم میخواست زمین باز بشه من برم توش. کودک درون پرنوش بانو جانِ من اونقدر فعاله که گاهی یادش میره یه خانوم محترمه به صد و هفتاد سانت قد رسما خودمو زدم به نشناختن رومو اونظرف کردم و به راهم ادامه دادم بلکه کسی دید فکر نکنه این دیوونه دوست منه ولی مگه ول کنه ماجرا میشه پرنوش بانوووو نزدیکم که شد اروم گفتم وای توروخدا اینجوری ندو این اتفاق ناگوار کاملا یادم رفتچون یه اتفاق ناگوار دیگه رخ داده بود که هردومون تو شوکش بودیم(یکم خصوصیه) گرچه ناگوارم نبود به اون صورت ولی خوشایندم نبود خلاصه بعد از یکم حرف حتی بیخیال اون اتفاق ناگوار شدیم چون اصولا هرچی که بخواد ما رو ناراحت کنه از ذهنمون دورش می کنیم و باز برگشتیم به جلد دو دوست خوووب با کلی حرف و خنده بعد از دوساعت و تقریبا اتمام حرفامون پرنوش بانو اصرار کرد بریم پیاده روی امااااا واقعا لباس من مناسب اون هوا نبود فکرشو که میکردم دلم میخواست گریه کنم ولی از اونجایی که امسال پاییز به ما کم لطفی کرد احتمال میدادم که آخرین بارون باشه همراهیش کردم

 

 

ولی همون دوساعتی که ما حرف زدیم اونقدر بارون اومده بود که زمین پر از آب شده بود حتی راه واسه راه رفتن به زور پیدا کردیم رسما به غلط کردن افتادم تموم کفشم پر از آب شده بود مدام میگفتم وای پرنوش لطفا لطفا بزار زنگ بزنم پدرم بیاد دنبالم من اصلا نمیتونم بدون ماشین برگردم ولی گوشش بدهکار نبود سعی کردم فراموش کنم چون کار از کا گذشته بود و رسما سرماخورده بودم اونقدر رفتیم و رفتیم که بالاخره پرنوش بانو خسته شد حتی اشتها خوردن هیچی رو نداشتیم ولی واسه یافتن یه جای گرم و نرم به یه ساندویجی کوچیک پناه بردیم که فقط سیب زمینی بخوریم امااا طبق گفته ی پرنوش مجبور به خوردن فلافل شدیم مجبووووور حالا وقتش بود زنگ بزنم پدرم دنبالم بیاد که واااای یه بدشانسی رخ داد نه من شارژ داشتم نه پرنوش لعنت بی بی شارژی اونقدر عصبی شده بودم از بدشانسی پرنوشو مجبور کردم همراهم برگرده چون به چترتش احتیاج داشتم وقتی نزدیک خونه بودیم اونقدر حجم آب زیاد بود دلم نیومد دوباره اینقدر سختی بکشه گفتم برگد اما بدون چتر  چون اون با ماشین میرفت ولی من باید تا ته خیابونو پیاده میرفتم خلاصه این بود از روز بارونی ما مثل همیشه بی اندازه خوب ...😚

 

داستان از دور وحشتناک و پر از دردسره اما واقعیت ماجرا اینکه من و پرنوش بانو همین وحشتناکی رو دوست داریم همین سوتی دادنا رو همین اشتباه کردنا رو گاهی غر زدنا رو بدشانسی های پی درپی رو اینا واسمون خاطره سازی میکنن و همچنین هیچ وقت حس خوب رو نمیشه نوشت و ثبت کرد حس خوب توی قلب انسان ها موندگاره #من به تو محتاجم به تو من محتاج#

 

یه چیز جالب من اصلا یادم رفته بود این اتفاق مربوط به اوایل زمستونه.اواخرپاییز تو یادم بود                          پ ن۱:رفیق جان وقتی واسم پی ام دادی که اگه کامنتمو پاک کنی میکشمتتت...فهمیدم کلا باید این کامنت ها رو پست کرد😎                              

پ ن۲: میدونم خفم میکنی ولی باید بگم... اون جریان خصوصی که گفتی رو یادم نیست😐چی بود جریان؟             پ ن۳:من خودم هم از اینکه اسممو تو خیابون صدا کنن متنفررررم....چه برسه یه اینکه داد بزنن😂ولی خدایی اونروز پرنده هم پر نمیزد😉😊 درضمن کودک درون رو از من بگیری انگار پری رو  فلج کردی😂

 

 

 

 پ ن ۴:در اینکه از خود گذشتم شکی نیست چون من یه مسیر مشخص رو با ماشین میرم.......... از اونجا به بعد رو تا خونه من هم مثل  تو پیاده روی دارم😐شاید حتی مسیرش بیشتر باشه که قطعا هم هست😎

 

 

 

 

 

          

 

 

   + پرنوش.ص ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

پری زاد

چو گویی شعله ای سر میکشی تو از گریبانم

اگر آشفته ام حرفی به تو نا گفته ام جانم 

پری زادم غریبم، آدمیزادم مرنجانم 

پ ن: تعریف ز خود😊 بااینکه آهنگهای زیادی واسه اسم پری خونده شده ولی اینو عجیب دوست داشتم😍 

پ ن۲: هرچند هیچکس به اسم پری صدام نمیکنه و به  پرنوشی معروفم😒ولی من همچنان روی پری اصرار میورزم😉

پ ن ۳:فاطی جانم مرسی که تنها کسی بودی که به پری عادتم دادی😍

   + پرنوش.ص ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

نفسم

نوشتن برای تو...دلیل میخواد...

چه دلیلی قشنگ تر از نفس کشیدنت...

چه دلیلی محکم تر از پلک زدنت...

تو فقط نفس بکش...

دور باش...بیخبر باش...

اما نفس بکش...

خدایا شکر،شکر،شکر

   + پرنوش.ص ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٩
comment نظرات ()

اولین بارون

پاییز امسال به طرز عجیبی خیلی غریبانه بود...

غریبانه هم تموم شد...

نه بارون درست و حسابی...نه پیاده روی های دمِ غروبی!!!

پاییز تموم شده...

دیشب یه عکس دیدم هواش بارونی بود.... از ته دلم همونجا ک خودتم نمیفهمی مستقیمِ مستقیم داری با خدا حرف میزنی،گفتم کاش بارون بیاد...

صبح که بیدارشدم اتاقم هواش ابری بود...

از ظهر داره یکسره بارون میاد...

از خونه اومدم بیرون که طبق معمول مسیر خونمون و تا خونه فاطی رو پیاده روی کنم...هرچی زنگ زدم جواب نداد!!!نتمو وصل کردم...خانوم آنلاین بود!!!! بهش گفتم زود بیا کتابخونه.

از ذوق بارون و همینطور ک داشتم قربون صدقه خدا میرفتم. به خودم اومدم دیدم تاکسی گرفتم😕ناچار شدم تا سر خیابونشون باماشین برم... نزدیک خونشون بودم دیدم یه نفر خودشو محکم پیچیده توی چادرش از خونشون اومد بیرون...بااینکه هیچیش معلوم نبود فهمیدم خودشه😅صداش زدم فاطی....نشنید!!!دوباره زدم....دوباره نشنید...کم کم داشتم شاخ گوزنی درمیاوردم که خانوم یه لحظه برگشت زحمت کشید نگام کرد دوباره راه افتاد...کارد میزدی خونم در نمیومد....حیف ک ذوق بارون داشتم😒هیچ دیگه مجبور شدم بدو کنم بلکه به بانو برسم😐رسیدم بهش میگه اینطوری ندو جون من😕(مگه داریم!البته مضمون حرفش این بود😌)خلاصه رفتیم و عین همون دوساعت حرف زدیم... بعدم به زور و هزار بدبختی مجبورش کردم ک با هم بریم پیاده روی ....از کتابخونه اومدیم بیرون‌‌. چترمو گرفته روی سرش.. با کفش تابستونی...و شلواری ک بیش از حد بهش بلند بود😂 ،از قدم دوم یه بار میگفت زنگ میزنم پدرم بیاد دنبالم اینطوری نمیتونم برگردم. دو دقیقه بعد میگفت تو بامن برگرد.بعد دوباره خودت برگرد خونه...و همچنان این داستان ادامه داشت... بالاخره رسیدیم و سیب ز‍َمَنی(به قول پارمیس!💖)سفارش دادیم.نشستیم بعد از پنج دقیقه طرف برگشته میگه خانوم ببخشید سیب زمینیمون تموم شده!!!(چقدر زود افتاد یادش!واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم😑)مجبور شدیم دوباره بیایم سراغ فلافل با قارچ و پنیر😂که واقعا دیگه ازش بدم میاد...

به هزار بدبختی بود فلافل و خوردیم...یکی نیست بگه مگه مجبورین😑. اومدیم بیرون... از همونجا تاکسی گرفتیم سر خیابون خونشون  پیاده شدیم خانوم رفته توی پیاده رو اونطرف ابگرفتگی خیابون. میگه دیگه نیا برو تاکسی بگیر برگرد. گناه داری😞😂.‌..چترم رو هم برد😕البته واقعا بهش احتیاج نداشتم و هیچوقت استفاده نمیکنم.ولی همیشه به اجبار مادر جان گرامی همراه دارم 😂😂.

خلاصه که رفیقِ جانم اولین بارون امسال هم دوباره خودت ورِ دلم بودی... مرسی که همیشه مجبوری دنبال من بیای...💋همیشه مجبور باش👣💋

خیلی امیدوارم به زمستون امسال...تاخدا چی بخواد🙏

   + پرنوش.ص ; ٤:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٥
comment نظرات ()

زیارت

زیارت بی تو اما در هوای تو...

آقا جانم...

تو نگهدارش باش...

من تا ابد تنها واسه التماس میام...

میام آقا جانم...

بطلب آقا جانم...

   + پرنوش.ص ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

قبول باشه

کاش میشد نیت نذری ات باشم....

که خودم به جایت ادایش میکردم....

دعا میکردم....

التماس میکردم...

که...

قبول باشه....

   + پرنوش.ص ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد